تبليغاتX
غنچه

غنچه



 

رفع الله  رایه العباس ( ع )

هر آدمي تو هر مقطع از زندگيش دوري و فراق و -به قول اهل ادب- هجران رو تجربه ميكنه . گاهي فراق موقتيه و گاهي دائمي حالا دوري از محبوب باشه يا خونواده يا .. هر كدومش به يه نسبتي تلخه . آدم مي مونه كدومش تخلتره و بخاطر رسيدن به كدوم يكي از اون يكي بگذره....

گاهي هم هجران فوق ليسانس و فوق دكتراست . همون مدل هجرانهايي كه تو اشعار حافظ و عرفا حرفشون زده شده و ما كاملا متوجهش نميشيم هر چي هم برامون شرحش بدن چون دركش نكرديم متوجه نميشيم

اما

كسي كه از بچگي حداقل سالي ده روز گوشش به شنيدن روضه امام حسين عادت كرده،كربلا رفته يا نرفته،ته دلش تلخي دوري از ضريح امام حسين رو حس ميكنه . درسته كه حضرت محصور به ضريح و حرم و گنبد و بارگاه نيست . درسته كه ما بايد تو تك تك لحظات غفلتمون تلخي نبودن و هجران اهل بيت رو حس كنيم ولي يكي مثل من كه معرفتش زير ديپلمه خب حس و اشتياق و هجرانش هم زير ديپلمه كربلا نرفتم ! اونقدر برام باور نكردنيه كه فكر نميكنم روزي قسمتم بشه برم ! يه رؤياست . يه رؤيايي كه حتي به خوابم هم نمياد . شكسته نفسي هم نميكنم چون ديگه پيش كسي كه همه چي آدمو مو به مو ميدونه شكسته نفسي معني نداره . لايق كربلا رفتن نيستم . بي تعارف بي تعارف..

ولي حداقل سالي ده روز واقعه كربلا رو تو دلم صحنه به صحنه ديدم . حداقل سالي يه ماه محرم حرف اول زندگيم حسين بوده و هست . نه كه بخوام بگم طلبكارم و به اين دليل حق دارم برم كربلا و بخوام در محضر اربابم صدامو بلند كنم كه پس چرا نميطلبيد و ... نه ! زبونم لال فقط لطف خودشون بود از بين ايييييييينهمه خلايق بشم شيعه يا درست ترش بشم محب اهل بيت . اسم امام حسين به گوشم بخوره . يه قطره اشكي از چشام بخاطر اون امتحان عظيم كربلا جاري بشه . يعني يه ذره محبتي هم تو دل من پيدا ميشه . پس حق دارم دلتنگي كنم .

چيزي كه تو شخصيت امام حسين هم عجيبه هم مظلوميت بيشتري داره اينه كه محبوب بود .امام علي مخالف كينه ايي داشتن. امام حسن مخالف و دشمن داشتن. بودن كسايي كه از ته دل متنفر بودن از ايشون . ولي هيچكس از امام حسين بدش نميومد . يه چشمه ايي كه جز بركت و خوبي و مهربوني چيزي حواله مردم نكرد . همه امام حسين رو دوست داشتن بس كه رحمه للعالمين بودن . شنيديم از بعضي مداحا كه حتي اوني كه انگشت حضرت رو بريد تا انگشتر رو ببره لطف حضرت بود كه نخواست اين بياد و دست خالي از پيش حسين بره ...

حرفم اينه كه هر كي مختصر چيزي درباره امام حسين بدونه عاشقش ميشه . هر عاشقي ميل داره به ديدن معشوق . خودشو اگه نتونه ببينه،عشقش به اينه كه  هر چيزي  متعلق به اون باشه رو ببينه . گنبدش ، صحن و سراش ، ضريحش ،‏ خاكي كه روش راه رفت ، حتي ضريح اونايي كه معشوقش رو ديدن كنارش جنگيدن در راهش شهيد شدن هم براش مقدس ميشه و دوست داشتني

فعلا دلمون به سر گذاشتن روي مهري خوشه كه از خاكيه كه روزي روزگاري امام حسين روش پا گذاشته و آخرين نفسها رو روي اون خاك زده ...

تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 ۲۱ گرم ... یا ... ۲۱ گرم  ؟

فیلم ۲۱ گرم را صدا وسیما مرحمت فرموده و از برنامه سینما ماوراء پخش کردند. اگر عالمی جمع می شد و فحش و فضیحتم می داد اینقدر عصبانی نمی شدم. کسی نیست بگوید مجبور که نبودید برای چی این فیلم را انتخاب کردید و مثله اش کردید و مثلا نمایش دادید؟! همان سریالهای درپیتتان را نمایش می دادید یا مثلا فیلم فرانسوی "آشپز باشی" را برای بار نمی دانم هزار و چندم پخش می کردید!

خود سینما ماوراء(که آخرش نفهمیدیم سینما و ماوراء  است یا سینما ماوراء) کلی جای بحث دارد که اصلا چرا به جای سینمای معناگرا اسم سینما ماوراء را انتخاب کردند و چرا فیلمهای ژانر وحشت را نشان می دهند و چرا یکساعت بعد از شروع فیلم می نویسند زیر ۱۲ سال ممنوع! و ...

حرف من فعلا در مورد ۲۱گرم است آنهایی که اصل فیلم را ندیده اند و مدام از من می پرسیدند که ۲۱ گرم چیست؟ حالا به من می گویند این که اصلا فیلم جالبی نبود و خب ۲۱ گرم یعنی وزن روح!!!

خب می توانیم قبول کنیم که فحش هایی را که آمریکاییها مثل نقل و نبات در گفتگوهایشان به کار می برند را دوبله نکنید و جایش قربان صدقه رفتن بگذارید!! اما چرا معنای فیلم را عوض می کنید؟

اینها چند نمونه کوچک از تغییر معنا در دوبله این فیلم است که به یادم مانده:

در ابتدای فیلم جایی که جک(مرد تبهکار فیلم) با آن نوجوان تبهکار صحبت می کند به او می گوید: آگر در حین دزدی به یک زن حامله یا یک پیرمرد شلیک کنی می دونی چی می شه؟ از ته دارت می زنند! در دوبله به جای جمله آخر گفته شد: عذاب وجدان گریبانگیرت می شه!!!!

جایی که پل کریستینا را به خانه اش می رساند(بعد از ناهار) موقع خداحافظی به او می گوید : "من تو را دوست دارم کریستینا " در دوبله گفته شد: من بهت عادت کردم!!!

وقتی که کشیش در زندان به دیدن جک می آید و با او صحبت می کند و جک نسبت به حضرت مسیح(ع) کفر می گوید بدون دلیل روشنی سانسور شده بود

همسر جک موقع ملاقات با او در زندان به جک می گوید "زندگی ادامه داره با خدا یا بی خدا" اما در دوبله گفته شد : زندگی ادامه داره چه تو بخوای چه نخوای!!!!

مراسم عشای ربانی در کلیسا و دعا خواندن مردم سانسور شده بود

جایی که جک با چاقو روی علامت صلیب (که روی دستش خالکوبی شده بود)را داغ می کند سانسور شده بود

وقتی مری (همسر پل) در حال جمع کردن وسایل و ترک پل است به او می گوید:"من از اینجا می رم و با اسپرم تو بچه دار خواهم شد اگه دلت خواست دنبال ما بیا" و پل می گوید: " چرا اصرار داری اینکار را بکنی من اجازه نمی دم" و مری جواب می دهد :"نیازی به تو نیست من اجازه کتبی تو را قبلا گرفتم" در حقیقت در اینجا پل مایل است که همسرش ترکش کند اما نمی خواهد از او بچه ای داشته باشد اما در دوبله کاملا بر عکس شده بود یعنی جملات پل حاکی از این بود که نمی خواهد همسرش ترکش کند و اصلا در مورد اسپرم و موارد دیگر چیزی گفته نشد!!!

و بدترین نمونه تغییر معنا در دوبله که پایان غافلگیر کننده فیلم را نابود کرده بود زمانی ست که کریستسنا برای نجات پل خون می دهد و بعد پرستاری به سراغش می آید و می گوید که نمی توانند خون را به پل بدهند چون حاوی مواد مخدر است و کریستینا نباید به این کار ادامه دهد چون باردار است! کریستینا از پل حامله شده بود در حالیکه با او ازدواج نکرده بود و مری که همسر پل بود نتوانسته بود از پل صاحب فرزند شود! و در دوبله شرم آور تلویزیون ما موضوع حاملگی کریستینا کاملا سانسور شده بود و تبدیل شده بود به نصیحت کردن پرستار به کریستینا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من به سانسور صحنه های خلاف اخلاق در فرهنگ ما ایراد نمی گیرم اما دیگر معنای فیلم را عوض نکنید!صحنه های مربوط به دعا خواندن مردم در کلیسا را سانسور نکنید!صحنه کفر گویی جک را در نیاورید!به جای دوستت دارم نگوییدبهت عادت کردم و خیلی موارد دیگر!اصلا مگر مجبورید این فیلم را نشان دهید؟

این جمله را بارها گفته ام که وقتی تلویزیون نگاه می کنم احساس می کنم به شعورم توهین شده و حالا با اطمینان بیشتری اینرا می گویم. تلویزیون ما برای شعور مخاطب هیچ ارزشی قائل نیست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت توسط محسن |

                           قطع گاز یا غاز و یا حتی قاض

کم کم دارم درک مي­کنم که مهم بودن يعني چي ؟!!!

اينکه قراره بجز اينجا، چند جاي ديگه هم بنويسم هم باعث خوشحاليم شده و هم موجب سردرقاطي بودن مفرط. مهم نيست عادت مي­کنم.

يه بار يه دوستي بهم گفت که مهم شدن همين طوري شروع ميشه!

راستي اين جريان قطع گاز و برق چيه ؟ چه خبر شده؟ هوا سرده که سرده ! فوقش سه ، چهار درجه سردتر شده. مگه چقدر مصرف زياد شده که هي داد ميزنن صرفه­جويي کنين؟ صرفه­جويي و درست مصرف کردن جاي خود، ولي درست توليد کردن هم مهمه! سال پيش هم همين طوري بود؟ مطمئنم دو سال قبل اين طوري نبود !!

مثلا اين­قدر درصد - دو چارک و سه انگشت -  منابع گاز دنيا تو کشور ماست!!

 بعد از تحرير : طبق شنيده­ها وزارت ارشاد در مورد ثبت­نام وبلاگ­ها کوتاه اومده !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت توسط محسن |

 زن

 

امروز نقدی بر رمان کوری ساراماگو خوندم. دلم می خواست جواب سوالایی رو که بعد خوندن کتاب برام مطرح شده بود اونجا پیدا کنم. البته توقع زیادی بود که یک نفر دقیقا به نکاتی از کتاب اشاره کرده باشه که برای من سوال برانگیز بود. یکی از مهمترین سوالاتی که تو ذهنم بود درباره شخصیت زن دکتر بود، تنها کسی که تا انتهای داستان بیناییش رو از دست نداد. واقعا برام سوال بود که چرا زن دکتر؟ نویسنده نقدی که خوندم اعتقاد داشت که ساراماگو برای روایت روان و البته مستدل داستان به یک نفر بینا احتیاج داشت. راوی داستان که دانای کل بود اتفاقات رو روایت می کرد و این وسط به یک گواه برای اونچه که می گفت احتیاج داشت. طوری که بعضی از صحنه ها نمی شه گفت از زبان شخصیت زن دکتر، که از اونچه زن دکتر می دید و احساس می کرد روایت شده. تا اینجا قبول! ساراماگو به یه شخصیت بینا احتیاج داشته، ولی چرا یک زن؟ اون هم زن یک چشم پزشک؟ اگر در کل داستان منظور از کوری، کوری خرد و منطق بوده، چرا خود شخصیت دکتر که هم یک مرد بود و هم سالها برای مقابله با بیماری های چشمی تعلیم دیده برای این کار انتخاب نشده؟ اگه کوری، کوری دله پس بیماری های چشمی رو هم می شه بیماری عقل و خرد انسان دونست. آیا به نظر نویسنده یک زن پتانسیل بالاتری برای این بار مهم و موثر داره؟ اینجا بود که دوباره به همون بحث آشنا و همیشگی در مورد زن و مرد و اینکه کدوم یکی برتره ، رسیدم. بحثی که بیشتر مواقع جوابش مرد بوده. نمی خوام بگم زن جنس برتره، ولی انصاف هم نیست که همیشه به عنوان جنس دوم شناخته بشه. هر چند این روزا هر کسی که ادعای روشنفکری داره به ظاهر مدافع حقوق زن می شه ولی مطمئنا شما هم با من موافقید که باز هم اکثریت قریب به اتفاق مردها خودشون رو برتر می دونن. حالا می خوام ببینم آیا ساراماگو به نتیجه عکس رسیده یا اینها فقط خیالات ذهن وراج و بی کار منه؟

یاد قسمت هایی از کتاب رفیق اعلی افتادم. فکر کنم برای خانم ها جالب باشه قسمت هایی از طرز تفکر یک مرد متفاوت رو بدونن:

"مردها از زنان می ترسند. این ترسی است که مانند زندگی با وجودشان آمیخته است. ترسی است که از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از تن و چهره و قلب زن نیست، بلکه ترس از زندگی و ترس از خدا نیز هست، چرا که زن و خدا و زندگی پیوندی نزدیک با یکدیگر دارند. زن چگونه موجودی است؟ هیچ کس را توانایی پاسخ گفتن بدین پرسش نیست، اگرچه جمله آدمیان را زن به دنیا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت نموده و تسلی داده است. زنان در مرتبه خدای گونگی نیستند و برای رسیدن بدین شان، مختصر چیزهایی کم دارند و این بسیار اندک تر از آن چیزهایی است که مردان نیازمند آنند. زنان نفس زندگی اند، چرا که زندگی نزدیک تر از هر چیز دیگر به لبخند خداست. زنان به نیابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند. احساس زلالی که از زندگانی گذرا در دل می نشیند و حس ریشه داری که از حیات جاودان در کنه روح ماست، همه از وجود آنان برمی خیزد و مردان که نمی توانند بر هراس خود از زنان فائق آیند، می انگارند که در فریب و جنگ و کار موفق به غلبه بر این احساس می شوند، حال آنکه هیچ گاه به راستی بر آن چیرگی نمی یابند. مردان به خاطر ترس جاودانه ای که از زنان در دل دارند تا ابد محکوم به آنند که به شناخت آنان راه نبرند و از زندگی و خدا نیز چیزی درنیابند."

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 
 
.... بی ربطی
آدم‌ها سه دسته هستند:

دسته‌ی اول: آدم‌هایی که بدبختند و تظاهر به بدبختی می‌کنند. این دسته از مردم گمان می‌کنند که اگر به دیگران بفهمانند که بدبختند، راه حلی برای مشکلاتشان پیدا می‌کنند.عده‌ای هم هستند که روزی صدبار این دسته از مردم را دلداری می‌دهند.

دسته‌ی دوم: آدم‌هایی که بدبختند و تظاهر به خوشبختی می‌کنند. مشخصه‌ی اصلی این گروه داشتن اعتماد به نفس بالاست. این دسته از آدم‌ها، آدم‌های دسته‌ی اول را دلداری می‌دهند.

دسته‌ی سوم: آدم‌هایی که بدبختند و به هیچ چیزی تظاهر نمی‌کنند.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 

 بدون شرح

كليك كنيد



نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 

 

" اسماعیل   توکیست؟    چیست؟


مقامت؟، آبرویت؟، موقعیتت؟، شغلت؟، پولت؟، خانه ات؟، باغت؟، اتومبیلت؟، معشوقت؟، خانواده ات؟، علمت؟، درجه ات؟، هنرت؟، روحانیتت؟، لباست؟، نامت؟، نشانت؟، جانت؟، جوانیت؟، زیبائیت؟، ...؟!
من چه میدانم؟ این را تو خود می دانی، توخود آنرا، اورا- هرجه هست وهرکه هست- باید به " منی" آوری و برای قربانی انتخاب کنی! ،
من فقط می توانم " نشانی ها " یش را به تو بدهم :
آنچه تورا، درراه " مسئولیت " به تردید می افکند، آنچه تورابه خودبسته است ونگه داشته است،آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی،تا حقیقت رااعتراف کنی،آنچه تو رابه " فرار" می خواند، آنچه تورابه توجیه وتاویل هایمصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او کوروکرت می کند...." !!

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 

صدام اعدام شد

این بهترین خبری بود که مردم داغدیده منطقه امروز دریافت کردند .
ضمن تبریک به همه ایثارگران کشور از خداوند متعال موفقیت دولت آقای نوری مالکی را که با قاطعبت اجرای این حکم را دنبال کردند خواستاریم .
صدام به معنی واقعی کلمه یک دیکتاتور خشن ، بی باک ، جسور و جانی بود . او برای حفظ و تحکیم قدرت جهنمی خود با مردم عراق بویژه با شیعیان و کرد ها و مردم مظلوم ایران چه ها که  نکرد .
چه کسی می تواند رنج میلیون ها انسان جنگ زده خرمشهر ، آبادان ، هویزه ، مهران و... را درک کند . چطور می شود زجر مادران بزرگوار شهدا را فراموش کرد و چگونه می توان رنج های فراوان زندگی جانیازان عزیز و تلخی های اسارت اسرای صبور را نادیده گرفت .
اعدام برای صدام پاسخ و انتقام یک از میلیون هاست .  بطور قطع  وضع صدام در دادگاه الهی سخت تر از این بود . من از معدوم شدن صدام فی نفسه راضی نیستم بلکه از نابود شدن یک ظالم و دیکتاتور به معنی واقعی کلمه ، بسیار مسرورم به این امید که همه کسانی که در قدرت هستند و یا در آینده به قدرت می رسند بدانند که نتیجه ظلم و ستم این خواهد بود ، بکوشند تا از قدرت خود برای رفع ظلم استفاده کنند نه خدای ناکرده روا داشتن ستم
 .

 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت توسط محسن |

 

با تو میگویم

                                           

خوشبختي من در من است نه در تو

نه تنها از آن روي که شايد گذرا باشي                               

بلکه چون ميخواهي آني باشم که نيستم

اگر تنها براي آن عوض شوم که خودخواهي تو را ارضا کنم

نميتوانم خوشبخت باشم

 آنگاه که سرزنشم ميکني

که چرا همچون افکاره تو نميانديشم و چون تو نمي بينم

نميتوانم احساس خرسندي کنم

نميتوانم بگذارم که تو به من بگوي چه باشم  زيرا بر آنم تا خودم باشم 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت توسط محسن |