|
غنچه
|
|
قطرات سه گانه
روزي هنگام سحرگاهان رب النوع سپيده دم از نزديكي گل سرخ شكفته اي مي گذشت ،سه قطره آب بر روي برگ گل مشاهده نمود كه او را صدا كردند
چه مي گوييد اي قطرات درخشان مي خواهيم در ميان ما حكم شوي. مطلب چيست ؟ ما سه قطره ايم كه هر يك از يك جايي آمده ايم مي خواهيم بدانيم كدام بهتريم ؟ اول تو خودت را معرفي كن يكي از قطرا ت چنبشي كرد و گفت : من از ابر فرود آمده ام.من دختر درياو فرزند اقيانوس مواجم . دومي گفت : من ژاله ام . مرا مشاطه صبح و زينت بخش رياحين و ازهار مي نامند. بعد رب النوع پرسيد: دخترك من تو كيستي ؟ من چيزي نيستم . من از چشم دختري افتادم ، نخستين بار تبسمي بودم ، مدتي دوستي نام گرفتم ، اكنون اشك ناميده مي شوم . دو قطره اولي از شنيدن اين سخنان خنديدند اما رب النوع قطره سومي را به دست گرفت و گفت : هان به خود آييد و خودستايي ننماييد اين از شما پاكيزه تر و گرانبهاتر است . اولي گفت : من دختر دريا هستم . دومي گفت : من دختر آسمانم . رب النوع گفت : چنين است اما اين بخار لطيفي است كه از قلب برخاسته و از مجراي ديده فرود آمده است ! اين بگفت و قطره اشك را مكيد و از نظر غايب گشت
با تشکر از آیدی محترم lidy_saba@yahoo.com
زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت ، از در گاه خدا خواست که معنای حقیقی یک بند - از کتاب مقدس را به او بنمایاند. هیچ پاسخی نگرفت. به خود گفت : چه وقت تلف کردنی ! این همه از خود گذشتگی کردم، و خداوند حتا پاسخم را نداد ! بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند. در آن لحظه ، فرشته ای ظاهر شد و گفت: - این دوازده ماه روزه داری ، تنها برای این بود که به خودت بباورانی که بهتر از دیگرانی ، و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد.
اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی ، خداوند مرا فرستاد. و سپس آن چه را که می خواست بداند ، برایش توضیح داد.
مادر!
ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم، تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکرانه آسمانها و دریاها و هر چه در اوست در پیش نام تو کوچکند و حقیر. و اکنون تو را ای بزرگ ای بی همتا با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت باشد که به جبران نیکی هایت و سپاس بی خوابی هایت همیشه تو را عزیز بدانم و محترم و همواره آواز من این باشد که مادر! دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم.
ا
هو المعشوق گویند هارون الرشید گفت : ـ این لیلی را بیارید ، تا من ببینم کیست ، که مجنون چنین شوری از عشق او در دنیا انداخت ... و از مشرق تا مغرب ، قصّه ی عشق او را عاشقان ، آینه ی خود ساخته اند ! خرج بسیار کردند ، و حیله ی بسیار ... لیلی را بیاوردند . به خلوت در آمد . خلیفه ، شبانگاه شمع ها برافروخته ، در او نظر می کرد ساعتی ... و ساعتی سر پیش می انداخت . با خود می گفت : ـ در سخنش درآرم ... باشد که به واسطه ی سخن گفتنش ، در روی او آن چیز ظاهرتر شود ! رو به لیلی کرد و گفت : ـ لیلی توئی ؟ گفت : ـ بلی ... لیلی منم ... امّا مجنون ، تو نیستی ! آن چشم که در سر مجنون است ، در تو نیست ! ... مرا به نظر مجنون نگر ! ... محبوب را به نظر محب نگرند ! ... چنین است که قیس عامری ـ آن مجنون کوی عشق ـ در پاسخ مردی که لیلی را زشت می شمرد ، و از شوریدگی مجنون به خاطر وی ، در شگفتی فرو می رود ، می گوید : ـ این بدان جهت است که تو لیلی را از دید خود می نگری ، نه از فراسوی چشم من ! ... تو چگونه می خواهی لیلی را با دیدگانی بنگری ، که جز او را ، با همان ها می نگری ؟! ... در حالی که دیدگان خود را با اشک ها نشسته ای ؟! ... ای عزیز ! باشد که تو نیز ، با « دید عشق » به خداوند روی کنی ... نه با دید « عقل و استدلال » ... چرا که پای استدلالیون چوبین است و سخت بی تمکین ...
دستهای تو و من
دست هایم چه زیباست هنگامی که فرو رفته میان دست هایت باشد تمام وجودم مرده ای بیش نیست به حق می توان گفت تنها دست هایم زنده است میان دستانت تمام وجودم تمام احساسم را در دستهایم متمرکز می کنم آه ه ... چه احساس زیبایی است دست های تو .. انگار تمام مهربانی وجودت را در دست هایت ریختی برای من ، تنها برای من ای مهربان وعده گاه دیرینه من دست های تو و دست های من که که ناتوان از رها کردن دست های تواند چه زیبا عشق بازی است تنها سطح دستهایم در لمس دستانت با این همه آه ه ه دست های من و دست های تو شاید به یکدیگر خواهند پیوست ... اما آن دم که سپیده دمی به سپیده دم دیگر برسد.....
.......... دست از دل و ديده گرامي تر هم آيا در فرو بسته ترين دشواري بارها بر سر خود، بانگ زدم: بيستون را ياد آر شعر از : فريدون مشيري
یا زهرا (س)
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى توانست از زندگى بگريزد... اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد. زینب را در اغوش گرفت و در گوش او چیزی نجوا می کند، و نگاه حیران زینب در نگاه حسین گره میخورد... و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است. شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد. كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟
برگرفته از نوشته فاطمه فاطمه است، مرحوم شریعتی
ایام شهادت فاطمه زهرا (س) را به شما تسلیت می گویم.
چند شبه حسین خواب به چشمش نیومده، زینب یه نگاه به ذوالفقار میکرد به دیوار و یه نگاه به بابا ، یه نیگا به بستر مادرش و گفت: بابا همه میگن تو درخیبر رو یه جا کندی خودت بگو این حالِ مادرمه ؟؟؟
|
صفحه اصلي ارتباط با من فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 گمشده در سايه شب شبهاي بي تو بودن درياي بي ساحل سوال شرعي شومبوس من عاشقان علي عاشق خسته بهترين کلام دختر کوچولو يک دانشجو خط موازي نيلوفرانه ننه حوا حجره هبوط تينا قرمز روزنامه پرستو بهانه ها پنجره باز خاتون رويا روزگارنامردي روزنامه نگار نیلوفر آبی فرياد سکوت اشک فرشته ها زخم هاي هرمس بر فراز آرزوها ترانه هاي تنهايي من دوستت دارم شيرين گلم اسم تو برام قشنگترین آهنگه جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما کاشونیها مرداب سبز کلاغ سياه مشعل شمع قاف رز زرد پسرباران کانون فرهنگي بانوي هزار قصه نقطه سر خط كيش و مات بچه دايناسور صورتي مشترک مورد نظر ... دستنوشتهاي صادق آموزش کامپیوتر و اینترنت آري, چشمهايم مي نويسند من ديگه غزل نميگم واسه تو جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما |