تبليغاتX
غنچه

غنچه



 

ای انسان !

اگر نمی توانی اقیانوس باشی دریا باش اگر نه رودخانه و اگر نمی توانی نهری باش کوچک  اما هیچ گاه مرداب نباش....

نهری باش جاری زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت می کنی هم زنده ای و هم زندگی می بخشی سبزه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماوای پروانه های لطیف و زیبا هستند این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک جاریست  پس تو هم جاری شو . بدان خدا همه حال با توست  . موفق باش وجاری

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

       

                 بعضی از دوستان متن ترانه زمینه وبلاگ رو میخواستن که ...

                         تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
 به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
 آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
 سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
 به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

 

ای خالق عشق

خدايا روزهاست در پي اين هستم كه به خود جرئت دهم و تو را مخاطب خويش قرار دهم , افسوس كه نمي توانم . اما مي دانم كه تو از پس لبهاي خاموش هم مي شنوي : اي خالق عشق ! دستي بر آيينه ي سرد و يخ زده قلبم بگشا و بگذار من از پس غبارهاي تيره ي تنهايي , رنگ دوستي را ببينم . پرستوي سرگردان دل مرا به آشيانه ي قلبم بازگردان . بناي قلبم را با عشق بساز و درونم را با هيزم هاي دوست داشتن بسوزان و شعله ور كن چنان كه قلب هاي يخ زده را گرم كنم و با آنان كه در غروب دلتنگي فرورفته اند , به كهكشان زندگي به پرواز در آيم .......

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

 

راز زندگی 

در افسانه ها آمده روزي كه خداوند جهان را آفريد فرشتگان را به بارگاه خود فراخواند  و از آنها خواست براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند . 

 يكي از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زير زمين مدفون كن .

 فرشته ديگري گفت : آن را در زير دريا ها قرار بده .

 و سومي گفت : راز زندگي را در كوه ها قرار بده .

ولي خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفت هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حاليكه من مي خواهم راز زندگي را در دسترس همه بندگانم باشد .

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : فهميدم كجا خداي مهربان ! راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ كس به اين فكر نمي افتد كه براي پيدا كردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه كند ، و خداوند اين فكر را پسنديد .  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

 

و باز تشکر

سلام به همه عزیزانی که همیشه همراهو مددکار منن

امروزم مجبور شدم با توجه به چاپ مطلبم تو روزنومه جام جم از همه اونایی که آدمو بارور میکنن تا آدم بیاندیشه تشکر کنم

خیلی دوست دارم از نزدیک دوستای مجازیمو زیارت کنم و اونا رو مورد لطف قرار بدم اما هنوز که نشده و انشا الله که بشه

دست همتونو میفشارم و برا همتون آرزوی پیروزی دارم

همواره پیروز باشین

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

 

نیاز

خدایی که من می شناسم سزاوار تعظیم و بزرگی است. خدایی که صدای دل انسان در هنگامه ی گناه را نشنیده نمی گیرد .خدایی که همیشه هست ، در همه جا . خدایی که از یک دعا به سادگی نمیگذرد خدایی که در حظ ذلت و نفرت به سادگی اوج عشق و صداقت را به انسان می بخشد و از او هیچ نمیخواهد

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

 

به بهانه روز معلم

مي گويند :

"ذهن ظزفي نيست كه بايد پر شود بلكه آتشي است كه بايد افروخته شود"

"بسيار داني ،هوشمندي نمي آموزد"

"يك معلم خوب مي بايست مانند يك قابله به زايش فكري دانش آموزان كمك كند " 

"معلم مي بايست انديشيدن را بياموزد نه انديشه ها را"

پس متشكرم معلم عزیز

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

          
             همدم تنهايي من
 
کنارم باش تا در لحظات تنهایی سر بر روی شانه هایت گریه کنم
کنارم باش تا دستهای گرمت را در دستان خود حس کنم
کنارم باش تا با چشمانم برایت ستارگان را به سجده درآورم
کنارم باش تا قاصدکم مژده رهایی از بند ظلمت دهد
همدم تنهایی من
کسی که با شنیدن صدایت قلبم به تپش می افتد
زبانم یاری گفتن کلمه ای را ندارد
تمام وجودم پر از عشق به تو میشود شاید باور نکنی
که چقدر .....
 
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |

به نام حق

Sohrab Sepehri

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه ه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط محسن |