|
غنچه
|
|
کلاغ تنها (اینو اول وبلاگم اورده بودم )
توي يك كوچهي باريك، روي يه درخت بيجون يه كلاغ دل شكسته، يه كلاغ پير و خسته تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون سر يه شاخه نشسته نه صدايي واسه آواز نه لبايي واسه خوندن نه اميدي واسه پرواز نه خيالي واسه موندن تا جوون بوده و بوده واسه يه قار قار ساده هميشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده .... اون زمونها كه كوچيك بود يه كلاغ خشك و رنجور ميدونست كه آدما هم عاشق قناريها اند سعي ميكرد زياد نخونه توي عمر سوت و كورش عاشق هيچكي نمونه آخه اون پرهاش سياهه، صداش هم خيلي بيراهه كسي هم اينجور تو دنيا نميشه دوسش بداره هميشه عاشق اين بود يكي هم عاشق اون بود ولي اين خيال واهي توي رؤياهاي اون بود .... تا كه يك روز يه پرستو با همه ناز و كرشمه دل اونو اسيرش كرد ، شد تموم سرنوشتش همه روزها به اميدش، به اميد نازنينش پا ميشد زندگي ميكرد واسه اون هر جور كه ميبود آب و دون مهيا ميكرد چه قدر با ياد عشقش همه روز پرواز ميكرد با سر و سوسن و سنبل خودشو تن ناز ميكرد گل به سر ميزد تو پرواز نفسش رو چاق ميكرد، ... واسه عشقش توي آواز همهي بهار اون سال كلاغه فكري نميكرد چه شبا گرسنه ميخوابيد، ... ولي بهش اثر نميكرد آخه اون كلي اسير بود ، اسير عشق پرستو اسير عشق عزيزش، عاشق دلبري اون .... برگاي زرد خزوني ، كم و كم آفتابي ميشد آسمون به رنگ تيره ، ابر اون باروني ميشد ولي باز كلاغ ساده به اميد عشق نازش روزها رو به ياد اون بود ، شبها هم خيال خوابش چه خبر از اين خزون داشت ؟ پاييز بيبرگ نامرد كه كلاغ قصهها رو اسير تنهايي ميكرد اين خزون همون خزون بود كه ميتونست همهي عمر پرهاي اونو ببنده لباشو از شوق آواز ، ... كه تا آخر عمر درازش ديگه هيچ روزي نخنده .... اتفاقي كه نبايد واسه قارقاري ميافتاد ، افتاد و يه روز ابري ، پرستو حرف سفر زد با همين اشارهي اون كلاغه نفس نفس زد .... يه روز صبح خزون بود، كلاغه يارش رو ميخواست رفت كه تا اونو ببينه ، آخه دلدارش رو ميخواست مثل هر روز بهاري واسه اون يه شاخه گل كند گل سرخ رو رو سرش زد تا واسه يارش بخونه تا شايد عمري پرستو پيش عاشقش بمونه ولي اون روز توي لونه ، توي اون غربت خونه نه پرستو بود نه حرفاش فقط از اون همه يادش مونده بود يك سبد سبز ، با همه برگها و گلهاش كلاغه باور نميكرد، كه اونم گذاشته رفته فكر نميكرد كه پرستو با همه خاطرههاشون توي اون هواي ابري واقعا رفته كه رفته ... روزها ميرفتند به سختي واسه اون زاغك تنها كه هنوز رؤياها ميديد از پرستو توي شبها از طلوع صبح زمستون ، توي اون سرماي لرزون سرشو تو برفا ميكرد ، تا نبينه سرنوشتش ، چشماي هميشه گريون ... حالا هم بعد يه چند سال كه بهارا دونه دونه ميآن و خزوني ميشن هنوزم با ياد اونه روي يه شاخهي تنها ، يه كلاغ پير و خسته ، يه كلاغ دل شكسته واسه اون آواز ميخونه ميدونه حالا پرستو با يكي بهتر از اونه كلاغه فكري نداره از زمونه غم نداره نميگه پرهام سياهه ، نميگه صدام بيراهه نميگه غم تو وجودم زده عمري آشيانه توي يه كوچهي تاريك ، روي يه درخت بيجون ، با خودش آواز ميخونه ميگه اينها واسهي من حاصل عشق دروغه ... آخه كي تا آخر عمر عاشق كلاغ ميمونه ؟
تغییر خواستم یه تغییراتی تو وجودم داده باشم و .... بهتر بود هر چیزی منو یاد روزای گذشته میندازه رو عوض کنم الان یک ماهی هست دارم این کارو میکنم اینجا دیگه نوبت به وبلاگ رسیده بود .....ترین محسن دنیا برام قشنگ بود اما حالا که قالبو عوض کردم موندم اسمش رو چی بذارم برا همین منتظر میمونم تا شما ها انتخاب کنین جون هر کی می پرستین قشنگ باشه ها پس من منتظر اسم دادن از شماهام یا علی
دكتر علي شريعتي، سخنراني معروفي دارد كه بين همگان با عنوان «فاطمه فاطمه است» شهرت دارد. وي اين سخنراني را در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) انجام داده است.
«امروز سوم جماديالثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهاي گذشت و لحظاتي ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش. از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علي چنين كرد. اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد. و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعتها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهي درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند. نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهاي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كننندهاي كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظهاي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميكشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد كه اين “وديعهي عزيز”ي را كه به من سپردهاي، اكنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حكومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريز ميساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك «دختر»، در برابر پدرش. مظهر يك «همسر» در برابر شويش. مظهر يك «مادر» در برابر فرزندانش. مظهر يك «زن مبارز و مسؤول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش. وي خود يك «امام» است، يعني يك نمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. اين است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه [س] دختر خديجه[س]ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد [ص] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي [ع] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين [ع] است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب [س] است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است». به نقل از خبرگزاری ایسنا
و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم !
می آیم ...... می گریم ..... می مانم ..... می جویم .... می نالم .... میمیرم ... آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهرهی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟! میدانم که دلم همواره از ابتدا منتظر بوده و تا آخر هم خواهد بود . منتظرم ٬ پس زمینهی نگاهم چمدانهایم هستند ٬ و درهای باز و نیمه بازی که تو گویی هیچگاه به روی هیچ منتظری نخندیدهاند ... « زندگی شاید ٬ حس غریبیاست که یک مرغ مهاجر دارد ! » این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همی ... نخواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !! گذشته ای که به سادگی گذشت . « آخرین قطرهی باران ... یادم نیست ... » شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همهچیز مبهم است هوا هم اینجا مه گرفته... یک نفر باز صدا زد : « من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین .... » اهل کاشانم اما ٬
ذكر خدا آرامش بخش دلهاست
يه روز يك مرد توي خواب تمام طول زندگيش رو ميبينه ! تمام اتفاقات و وقايع ! همشون رو توي يك ساحل و كنار دريا !!! توي دقايق زندگيش كه توي خواب ميديد هميشه دو ردپا روي ساحل و كنار دريا بود ! يكي ردپاي خودش و يكي ردپاي خدا ، اما توي اين مسير بعضي جاها فقط يك ردپا بود و بعد از فاصله اي ردپاها دورباره دوتا ميشد ! اون قسمتهايي كه ردپا يكي بود مربوط بود به سخت ترين و عذاب آْورترين روزهاي زندگيش !! از خداي خودش عصباني شد ، گفت تو مگه نميگي هميشه و توي همه لحظات در كنار من هستي ؟؟؟ مگه نميگي هيچ وقت تنهات نميذارم ؟؟؟ پس چرا توي اين مسير زندگي من ، توي اون شرايط سخت و اوقات بيچارگي و بدبختي فقط يك ردپا هست ؟؟؟ يك دفعه از آسمون صدايي بلند شد ! آره صداي خود خود خدا بود ! بهش گفت اي مرد ، من هميشه و همه جا باهات هستم و تنهات نميذارم ! اونجاها كه ميبيني فقط يك ردپا هست اون ردپاي منه كه تو رو روي دوشم گرفتم و دارم توي مسير زندگي به جلو ميبرمت !!!!!!! خدايا به اميد لطف و بخششنامه ای به تنها دوستم خدا :
خدایا به هرکس که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است.
سلام ای خدای مهربان. سلام ای خدای توانا. من محسنم
خدایا من و می شناسی اونی که بهت نامه می ده اونی که هی سرت و درد میاره من محسنم همونی که بهت نامه دادو جواب ندادی سخت برات جواب بدی خدا سخت با من حرف بزنی خدایا تو من و آفریدی دوست دارم به حرفام گوش بدی دردم رو بشنوی دیروز وقتی نشسته بودم تو تنهایی دلم گرفت وقتی فکرش را می کنم که رفت و تنهام گذاشت دلم می شکنه بی خودی چشمام پر اشک می شه غصه دار می شم یکی از دوستام می گفت بابا برو پی کارت رفته که رفته تو زندگیت و کن فکرش را نکن اونی که رفته دیگه هیچوقت نمیاد اما من بهش می گم تا ابد دل من گریه می خواد دوست داشتن و عاشق شدن راحته اما دل کندن خیلی سخته خدایا دل کنده ام از همه کس تنها امید من تویی و بس می ترسم خدا می ترسم از روز جزا که به خاطر عاشقی من و عذاب کنی خدایا آزادم کن از این همه غم و درد خدایا چرا من دیگه عاشق نمی شم چرا دیگه کسی رو دوست ندارم خدایا خیلی ساده باهات حرف می زنم بی ریا چون می دونم راز داری واین طوری من راحتم آخه اینقدر دو رویی و ریا زیاد شده که نمی شه حرف دلت را به کسی بگویی خدایا شاید خودت برای این دوستی نداری و تنهایی که به کسی اعتماد نداری خدایا می دونم رفته می دونم دیگه نمیاد کس دیگری رو می خواد اما چه کار کنم دوستش داشتم الان هم دوستش دارم خدایا من و تنهام گذاشت هیچ وقت تنهاش نگذار خدایا دلتنگم کرد هیچوقت دل تنگش نکن خدا یا اون به من نامردی کرد هیچ وقت نگذار طعم تلخ نامردی رو بچشه آخه خیلی سخته فکر نمی کنم بتونه تحمل کنه آره خدا من خیلی ساده هستم چون راحت عاشق شدم راحت هم شکست خوردم خدایا کمکم کن کمکم کن کمکم کن خدایا در دنیا من هیچی ندارم هیچ کسی رو ندارم فقط تو را دارم خدایا تنهام نگذار خدایا نیم شکسته دیگه صدایی نداره خدایا تارم بی تار شده زندگیم تار شده زندگیم سخت شده دیگه تحمل ندارم خدایا اگه مستی گناه نبود تا ابد مست می شدم چون می گویند مستی و راستی خدایا باهات درد دل کردم تو هم جوابی بهم بده جواب هم ندادی توی دلم نور عشق و ایمان و روشن کن تا شاید بتونم دوباره زندگی کنم خدایا اشتباه فکر نکنی من شکایت نمی کنم فقط ناراحتم از دست مردم و دنیا اما خدا اگه بالای کوه ها باشی
زیر دریا ها باشی باز هم (((((((((((((( دوستت دارم ))))))))))))))) اینم آخر مرام بازی از بس بعضی دوستان گفتن ما عکس میخوایم یا مطالب رو و مثلا چرا اجازه نمیدی ما اجازه دادیم حالا ببینم به چیه این وبلاگ خوب ما گیر میدین
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي وتامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد . دختر جوان و زيبائي در را باز كرد .پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به برای پول نباشد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اتاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اتاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:
عاشق شدن آسان است، حتّی عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست، زيرا انسان تنهاست و همين دليل کافی برای عشق است.امّا يافتن ياری که هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است، امّا ارزش جستجو را دارد.
روز بارانی ![]() - گفتم : می خوام یه روز بارانی ببینمت . - پرسید چرا؟ این همه خدا روز داره .فقط روزهای بارونی؟ - گفتم : آره فقط روزهای بارونی کمی فکر کرد . نگاهش به آسمان بود.بدون اینکه نگاهم کنه گفت : - اگر قبول نکنم ....... - گفتم : باید قبول کنی. - گفت آخه میدونی؟....... من .... پریدم وسط حرفش .خیلی جدی تر گفتم - اما و اگر نداره . همین که گفتم - گفت : اگر بارون بیاد . من ...... - گفتم : سنگ که از آسمون نمیاد .مگه چی میشه؟ هرچی دوست داری همون روز بارونی بگو ....
هنوز از یه چیز نگران بود.اما قبول کرد . روزها گذشت تا بالاخره روز موعود رسید .
صبح وقتی از خواب بیدار شدم بوی خاک نمدار به مشامم خورد پریدم پشت پنجره هوا پر از ابرهای سنگینی بود به
اندازه همه وسعت آرزوی من.
رفتم از توی گنجه کوچکترین چتری رو که داشتیم انتخاب کردم. خدا خدا میکردم وقتی میبینمش بارون بیاد.اونوقت برای ایستادن و قدم زدن بازو به بازی اون کافی بود
موقع بارون هردو زیر همون چتر باشیم. هنوز چند قدمی با من فاصله داشت .نگاهش به چتر توی دست من بود و به من نزدیک میشد.
حالا درست روبروی من بود. - گفت : این همه خدا روز داره فقط روز بارونی ؟ - گفتم : آره - گفت : اگر بارون بیاد. - گفتم :من با خودم چتر آوردم. - گفت :قرار شد حالا حرفمو بزنم. - گفتم : خوب بگو ! چی میشه. - گفت :وقتی بارون بیاد من دوست دارم تنها زیر بارون قدم بزنم.بدون چتر !!!!
- گفتم :ولی ..... من ... من دوست دارم .. پرید وسط حرفم و گفت : - همین که شنیدی . - گفتم : آخه میدونی ..... - خیلی جدی تر گفت : - اما و اگر نداره. همین که گفتم . درست همون وقت آسمون برقی زد و صدای رعد چنان فضا رو پر کرد که انگار داره به من میخنده.و قطره های بارون یکی یکی روی
چتر بسته من نشستن و اون رفت تا تنها زیر بارون قدم بزنه .....
|
صفحه اصلي ارتباط با من فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 گمشده در سايه شب شبهاي بي تو بودن درياي بي ساحل سوال شرعي شومبوس من عاشقان علي عاشق خسته بهترين کلام دختر کوچولو يک دانشجو خط موازي نيلوفرانه ننه حوا حجره هبوط تينا قرمز روزنامه پرستو بهانه ها پنجره باز خاتون رويا روزگارنامردي روزنامه نگار نیلوفر آبی فرياد سکوت اشک فرشته ها زخم هاي هرمس بر فراز آرزوها ترانه هاي تنهايي من دوستت دارم شيرين گلم اسم تو برام قشنگترین آهنگه جاي لينک شما جاي لينک شما جاي لينک شما کاشونیها مرداب سبز کلاغ سياه مشعل شمع قاف رز زرد پسرباران کانون فرهنگي بانوي هزار قصه نقطه سر خط كيش و مات بچه دايناسور صورتي مشترک مورد نظر ... |