|
غنچه
|
|
آدم و خدا
هيچ کس وسوسه اش نکرد ، هيچ کس فريبش نداد ، او خودش سيب را از شاخه کند و گاز زد و نيم خورده دور انداخت. او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ، ايستاد. انگار مي خواست چيزي بگويد. چيزي ، اما نگفت . خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت : برو ، زيرا که اشتباه کردي . اما اينجا خانه توست هر وقت که برگردي ، و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهي هست. او رفت و شيطان مبهوت نگاهش مي کرد. شيطان کوچک تر از آن بود که او را به کاري وادار کند . شيطان موجود بيچاره اي بود که در کيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت . او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند. او به زمين رفت و اشتباه کرد ، بارها و بارها. اشتباه کرد مثل فرشته بازيگوشي که گاهي دري را بي اجازه باز مي کند ، يا دستش را به چيزي مي خورد و آن را مي اندازد. فرشته سر به هوا گاهي سر مي خورد ، مي افتد و دست و بالش مي شکند. اشتباه هاي کوچک او مثل لباسي نامناسب بود که گاهي کسي به تن مي کند. اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم که زير پيراهنش بود. اما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت کرديم . سنگ هاي ما روحش را خط خطي کرد و ما نفهميديم. اما يک روز او بي آن که چيزي بگويد، لباس هاي نا مناسبش را از تن در آورد و اشتباه هاي کوچکش را دور انداخت و ما ديديم که او دو بال کوچک نارنجي رنگ هم دارد ؛ دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده اي که به آشيانه اش بر مي گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي کند ، صدايش را مي شنوم ؛ زيرا او قناري کوچکي است که روي انگشت خدا آواز مي خواند
.............کس بی کسان |
||||||||
|
|
|
|
| |
|
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد: « ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد ، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :« اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند .» خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز ميخواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.» كودك ادامه داد: « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت: « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژههايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني .» كودك با ناراحتي گفت: « وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟ » اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: « فرشتهات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعاكني .» كودك سرش را برگرداند و پرسيد: « شنيدهام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ » - «فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.» كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.» خدواند لبخند زد و گفت: «فرشتهات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.» در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: « خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگوييد.» خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشتهات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني .» تقدیم به تنها کسی که بی مزد محبت میکند : مادر
| |
منتظر غریبه ای آشنا
قصه غربت و سرگردونيامو ، براي پنجره ها زمزمه کردم
هم نفس با شبهاي ابري و دلتنگ ، غصه هامو بي صدا زمزمه کردم
دنبال يه نيمه گمشده بودم که با هم يه سيب کامِلو بسازيم
دنبال حريفي بودم که من و اون ، زندگيمونو به پاي هم ببازيم
يه ستاره ام يه ستاره غريبه ، گوشه يه کهکشون بي نهايت
راهو گم کردم و تنها ، وسط يه آسمون بي نهايت
گشتن و گشتن و تا هميشه گشتن ، به همه پنجره ها سرک کشيدن
قصه من و تو مثل مهر و ماهه ، جستجو حتي براي نرسيدن
تو منو همينجوري مي خواستي تک و تنها ، با نگاهي که غريب و بي نصيبه
دنبال يه نام آشنا مي گردم ، من همونم من همونم ای غریبه

دعوت از عشق
به ریسمان که بیاویزم ؟
من همانی ام که در جمع مراقب نیست و در خلوت از تو شرم نمی کند .
صاحب گناهان بزرگ !
همان بنده ای که جسورانه بر مولایش شوریده
و خدای جبار آسمان و زمین را نافرمانی کرده است .
کمی که بسیار کردی
ضعیفی که به یاری اش آمدی
آواره ای که پناه دادی
(با وجود همه این لطفهای تو)
(باور کن)
گناهم از سر انکارت نبود
از سر بازی گرفتن دستورت نبود
نمی خواستم (گستاخانه) روبه روی عذابت سینه سپر کنم
نمی خواستم تهدیدهایت را جدی نگیرم
(ماجرا ، اینها نبود)
فقط خطایی بود که ناگهان پیدا شد :
نفسم توجیه درست کرد
هوی و هوسم پیروز شد
و شقاوتم
به کمک هوسهایم آمد
با فکر اینکه تا کنون گناه هایم را پوشاندی
خیال خودم را
راحت کردم
بعد به گناه روی آوردم
و به اختیار خودم با تو مخالفت کردم .
(حالا بگو)
از عذاب تو چه کسی مرا نجات خواهد داد ؟
چه کسی فردا مرا از دست دشمنان (روحم) رها خواهد کرد ؟
به ریسمان که بیاویزم ، اگر تو ریسمانت را از من بگیری؟
وای از این رسوایی .................
ای کاش . . . .