تبليغاتX
غنچه

غنچه



....و باز هم دعا کردم

 

شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی
ترا با لهجه ي گلهای نيلوفر صدا کردم ...

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
...
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا ؟  تا کی ؟  برای چه؟

ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم جنس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه ميدانم تو هرگز نام مرا با عبور تلخ خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ...
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ است و سرد
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر ...رها گشتم

نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت پروانگی مان  باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

اگه قرار بود تو این دنیا یه موجود دیگه می بودید ؟؟ ... دوست داشتید چی بودید ؟

 
 
 
اگه دنيا قرار بود جاي چيز ديگه اي باشم  
 
دوست داشتم جاي اشک روي گونه هات باشم
 
توي چشمات متولد بشم
 
 روي پلکت جون بگيرم
 
 رو گونه هات جاري بشم
 
 و روي لبات بميرم .  
 
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

خدایا سپاسگزارم

 
خدايا :
        به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !
خدايا :
        به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود
         توبا تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم !
خدايا :
         ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام
         با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده
         بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد !
خدايا :
          از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم
          نمي کند ، سخت به خود مي بالم .
خدايا :
          با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد
        شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و
        همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم 
     کرده اي
 
   به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه
     مي توانم بگويم ؟
 
                    اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدايا :
        شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات
        در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است .
خدایا :
        تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد
         پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و
          سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .
خدايا :
       مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم .
       هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند
 
اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند
 
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت توسط محسن |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين!

 

 

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

هزار شکر که خدایم تویی

 

آسمان ابري اين شهر دلش باراني است

ابر پر اشك به حركت اندكي نالان است

غار غار هر كلاغي طنين خبريست

خبري خوش و يا بد. وليكن خبريست

كلاغي ديروز خبري نيمه بداد

ديده نالان نكنم چونكه خدا هر چه بداد

زحمت و رنج به يك نيمه كشيدم وليك حيف نشد

عاقبت در نظرم همه خاطره ها غيب نشد

ديشب از فرط تفكر همه ي ديده ي من خواب بديد

كه هزاران گل سرخ سر تعظيم به من خم كردند

من برآشفته شدم . ناز كشيدم تك تك

من به قربان پر سرخ همه جان بدهم

من چرا لايق تعظيم هزاران گل سرخ آمده ام

همه سرخ گلان يكسره فرياد شدند

چونكه دل وسعت دريا داري

با وجودي كه غمي . باز اميدي داري

ولي چون روح بلندي داري

تو بدان بخت بلندي داري

من از آن خواب چنان رنگي خود برخاستم

و از آن يار يگانه به تنعم خواستم

ملكا سرخ گلان نيت خيري داشتند

كه مرا چون به نويد. بخت بلند پنداشتند

و مرا از همه غمها بدور انگاشتند

ملكا شكر به در گاه تو آسان باشد

هزار شكر به تو كه مرا همچو خدايي باشد

من تو را دارم هيچ از بنده محتاج نييم

ديده نالان نكنم . چون تو خدايي دارم

راز دل وا نكنم چونكه پناهي دارم

بنده مخلص تو من كه نييم

ولي تو پهنه ي لطف به دنيا داري

پس خدايا به نداي دل اين سرخ گلان

تو مرا آغوش محبت وا كن

                                             بخت اقبال بلند از سر لطف خودت اعطا كن

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

داستان چهار شمع

 

 
 
 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند

محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که

میشد به صحبتهایشان گوش داد

 

اولی گفت:من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روزی نگاه دارد

من مطمئنم که خاموش میشوم,لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت

 

دومی گفت:من ایمان هستم ,وجود من ضروری نیست  چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛سخنش که به انتها رسید نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد

 

سومی با ناراحتی گفت:من عشقم ؛ من توان روشن ماندن را ندارم مردم مرا به کناری نهاده اندازاهمیت من بیخبرند زمانی طول نکشید که

او هم خاموش شد

 

 

ناگهان کودکی وارد شد و گفت:شما ها چرا خاموشید؟

شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست.در این لحظه شمع چهارم گفت:تا زمانی که من

میدرخشم میتوانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم من امیدهستم

 

کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

عجب صبری خدا دارد ! .... عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبری خدا دارد!

                               اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق   

                               بی وجدان  جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد!

                                 اگر من جای او بودم که در همسایهء صدها گرسنه ، چند بزمی گرم

                                عیش و نوش می دیدم. نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد!

                                 اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از

                                   صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد!

                                   اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این 

                                  بیدادگرها تیز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحهء صد دانه می کردم. 

عجب صبری خدا دارد!

                                اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

                                بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم 

عجب صبری خدا دارد!

                                اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا ،                                 معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

                                 اگر من جای او بودم بعرش کبریائی ، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز

                                  نا بجایی ، ناز بر یک نار و اگر دیده خواری می فروشد گردش این چرخ 

                                 را  وارونه  بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

                                   اگر من جای او بودم که می دیدم مشوّش عارف و عامی ز برق فتنهء این علم 

                                  عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای

                                    پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

                                  چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

                                   وتاب  تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

               اگر نه من به جای او  بودم... یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

 

می گویند...

 شیشه ها احساس ندارند

ولی من وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ای

نوشتم " دوستت دارم "

آرام گریست  .......!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow 
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست
همه دريا از آن ما کن اي دوست
دلم دريا شد و دادم به دستت
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow 
کنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow 
تن بيشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقي دلي سامون گرفته
دل من در تنم بي تابه امشب
دل من در تنم بي تابه امشب
  
                                                  سياوش کسرايي
 
RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

آدم کشی

 

خنده تلخ آدما هميشه از دلخوشى نيست.....

 

گاهى شكستن دلى كمتر از آدمكشى نيست......

 

                           گاهى دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره......

 

                           يه حرفِ خيلي ساده هم گاهى چقدر غم مياره........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

فاصله ها و دوری

 

 




من اينحا و تو اونجا
فاصله ها و دوري
منو دوجشم گريون
نمونده شوق و شوري
________
خيال نكن كه نيستي
دلم آروم ميگيره
خدا خود ش ميدونه
دارم غم صبوري
________
اگر نشسته بين ما
سكوت ، جاي هر كلامي
لونه داره رو بوم ما
حغد شوم جدايي
________
بيا جغد شومو پرش بديم
سنك بزنيم ، درش بديم
پر بزنه از رو بوما
دست بكشه ازعشق ما
________
من اينجا و تو اونجا
فاصله ها و دوري
منو دو چشم گريون
نمونده شوق و شوري

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

فاصله ها

 RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow

دستامون اگر که دوره دلامون که دور نمیشه
دل من جز با دل تو با دلی یک جور نمیشه
تو میخای مر مر قلبت آب شه گرمای عشق شه
دلت از سنگ عزیزم سنگی که صبور نمیشه
فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونید
فاصله ها فاصله ها درد منو نمی دونید

بردن اسم تو از یاد کاریه که خیلی سخته
دل تو نقش یه قلبه که تو آغوش درخته
تو دلم همیشه جاته همیشه دلم باهاته
یاد من هرجا که باشی مثل سایه پا به پا ته
فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونید
فاصله ها فاصله ها درد منو نمی دونید

RainbowRainbowRainbowRainbowRainbowRainbow

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

باید رفت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

زندانهای پیدا و نا پیدا

 

چقدر زیادند آدمهایی که توی زندانند

                               اما مغرور و سر بلند

             چون هدفشون خیلی براشون مقدسه

                                اصلا هم براشون سخت نیست

و چقدر زیادتر آدمایی که به ظاهر آزادند

هر کار میخواهند می کنند

حتی بعضی را با خشم غیر انسانی به زندان می اندازند

                                         اماخیلی بیشتر گرفتار زندانند

گرفتار زندان درونند

            گرفتار خودند

                        و حتی آزاد بودن دیگران را بر نمی تابند

                                                 که این عین کثافتی است که روحشان را پر کرده است

خدایا  :

             نفرین من برای اینها همین بس که گرفتار خودند

                  و همین بس تر  که از آزادی دیگران ، که مو هبت  خدادادی است رنج می برند

                               به هوا می پرند و به عالم و آدم فحش می دهند

خدایا :

           من که برای نفرین نیامده ام ، تا روحم لجن بگیرد،

 من آمده ام که برای دیگران بسوزم و خوب بخواهم

خدایا :

          پس نفرین بالا را با این دعا عوض می کنم

خدایا :

            همین کثافت را هم از روحشان بر گیر  ، که آنها هم برای کمی لذت سفیدی را حس کنند

      

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

 

عشق نخستين گام به سوی کبرياست و تسليم آخرين گام

و اين دو گام کل سفر است.

 عشق يک آيينه است و رابطه واقعی . آيينه ای است که در آن دو عاشق

چهره يکديگر را می بينند و خدا را باز می شناسند و اين راهی به سوی 

 معبود است

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

ساز مخالف

تو مثل يه اتفاقي كه ميخواد يه روز بيفته
مثل اون شعري تري كه هيچ كسي هنوز نگفته
مثل قاب عكس سردي كه نشسته روي ديوار
مثل اشكايي كه آروم ميچكن رو سيم گيتار
رو سیمه گیتار
دست تو حسيه مثل چيدن سيباي قرمز
مثل سينه ريزي كه روش مينويسم:
بي تو هرگز... بی تو هرگز... بی تو هرگز

تو مثه یه اتّفاقی که می خواد یه روز بیفته
مثه اون شعر تلخی که هیچ کسی هنوز نگفته
مثه قاب عکس سردی که نشسته روی دیوار
مثه اشکایی که آروم می چکن رو سیم گیتار
بی تو هرگز بی تو هرگز بی تو هرگز

دست تو حسّیه مثل چیدن سیبای قرمز
مثه سینه ریزی که روش می نویسم بی تو هرگز
مثه داغ یه کویری بعد یک دعای بارون
مثه نقش فال قهوه توی کوچه های تهرون

تو مثه یه اتّفاقی که می خواد یه روز بیفته
مثه اون شعر تری که هیچ کسی هنوز نگفته
مثه قاب عکس سردی که نشسته روی دیوار
مثه اشکایی که آروم میچکن رو سیم گیتار

تو مثه

تو مثه یه اتّفاقی

                                                           مریم حیدر زاده

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

 

توی قفس نشستن بازم دو تا قناری
ياد تو افتادم و اون عکس يادگاری


يادت مياد ميگفتی برای من ميميری
خدا را شکر زنده ای اما دوسم نداری


قناريا ميخونن واسه دل من و تو
تو لحنشون چه پيداست قصه بی قراری


تو قفسن وليکن باز يه کمی ميترسن
يه وقتی از راه بياد پرنده شکاری

شکاری مثل خودت که اومدی سراغم‏
منو نشونه رفتی با تيرکمون زاری


گفتی يه عصر پاييز که برگا سرخ و زردن
ميريم کنار دريا ميريم قايق سواری

حالا چقدر گذشته از اون روزای رنگی
سختته ديگه انگار اسم منو بياری


قرار آخر ما يه روز پاييزی بود
مونده هنوز روی پنج اين ساعت
ديواری

                                                                         شاعر :  مریم حیدرزاده

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

رسم‌زندگی...

 

رسم زندگی اين است‌
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهايی
به همين سادگی!
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی؟
اين رسم زندگیست
تو نمی توانی آنرا تغيير دهی
پس تنها آوازی بخوان!
اين تنها کاریست که از دستت بر می آيد٬
آوازی بخوان

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

دلتنگی

 

 

 

 گاه دلتنگیهایمان را

              برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش

                                                                                تنفس می کنیم.

 

در می زنند...اومدم اومدم... تو هستی. دستت قلبم را لمس می کند و بعد سکوت احساس ...

مقابل آينه ايستاده ام... قلبم را هم به يغما بردی ...

                                               و اينک من تهی شده ام.

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

حدیث دلتنگی

  1. خدایا نمیدونم چرا هرچی من خودم ازاین دنیا لجن زده کنار میکشم باز ناخواسته طناب به گردنم میاندازد دارم خفه میشم. حالم ازخودم بهم میخورد که مجبورم توی این دنیا با این محاسبات مزخرفش زندگی کنم.هر چقدر تلاش میکنم سهمی دراین حساب و کتابهای دنیا نداشته باشم بازم گریبانگیرم میشود . وقتی اعتنا نمیکنی متهم به کم محلی میشی وقتی نظر میدی مخالفت میکنن و دلگیر میشون و گویا هیچ چاره ای نیست. توی این گودال افتاده ایم . هر لحظه اش به سختی یک عمر میگذرد . اینقدر سخت وسنگین که نفست میگیرد.همه به خودشون اجازه میدن توی فکرت - کارت وحتی خصوصی ترین تفکرات تو نظربدن ومن نمیتونم جلوی کسی رو بگیرم . هیچ کاری ازدستم برنمیاد. حتی گاهی مثل خودشون میشم ناخواسته ......... خیلی سخت ........... راه فراری نیست اینو مطمئنم . برام روشن که حتی اگه بخوام تکیه به شانهای  مهربونی کنم که با هم پرواز کنیم بازم رها نمیشم از بندها ...... میدونم که هیچ راه نجاتی وجود نداره جز یه راه ............ تازه مطمئناْ اونم با پرونده سیاه من بازم راه نجات نیست ......... پس خدایا چکارکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

اعدام

یک جفت اشک محکوم شد به اعدام تنها به جرم بغض

                    ..... او اشک خویش را قربانی دلش کرد

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

میخوابم..... شاید خوابت را ببینم

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

                                                  وانچنان مات که که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

                                                 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

گفتگو با استاد خودم ..... وجدان

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

گناه ....آرزو....تقدیر....بخشش....اجابت...و تسلیم

اون شب داشت خونه تکونی می کرد که آلبوم رو پیدا کرد، بعضی صفحه هاش خیلی قدیمی بودند، بعضی هاشون هم جدید و نو، صفحه ها رو که نگاه می کرد براش خاطره های زیادی زنده می شد، ولی بعضی اوقات هم عکس هایی رو می دید که یادش نمی اومد کی و کجا اون عکس ها رو ازش گرفتن، داشت یک حس خاص بهش دست می داد، خیلی بهتر می دید، عکس ها همشون خیلی واضح بودن حتی اون قدیمی هاش، همه گوشه و کنار عکس ها پر بود، گوشه و کنارهایی که وقتی عکس می گرفتند متوجه اون ها نشده بود ولی حالا اون ها رو داشت می دید، تحمل نگاه کردن به خیلی از عکس ها رو نداشت ولی با این وجود همه اونها رو می دید، یک چیزی توجه اونو به خودش خیلی جلب کرده بود، تو همه عکس ها یک چیزی مشترک بود هاله مبهمی از آرزویی که همیشه تو دلش بود تو همه اون آلبوم وجود داشت، دیگه صبر خودش رو از دست داده بود و وقتی فکر آرزوش رو می کرد دیگه تحملش رو کاملا از دست می داد، اشک جلوی چشمش رو گرفته بود فقط با همه وجودش داشت سعی می کرد بعضی از اون عکس ها رو بکنه و پاره کنه اما همشون بد جوری به آلبوم چسبیده بودند، ولی بالاخره تونست و این کار رو کرد، با چه نیرویی متوجه نشد ولی این کار رو کرد، اون از خستگی همون جا خوابش برد، وقتی چشمش رو باز کرد صبح شده بود و دیگه آلبومی نبود هر چی گشت پیدا نکرد، دلش گرفت، تازه داشت بهتر می دید، ولی احساس می کرد یک فرقی کرده، از خونش اومده بود بیرون و داشت راه می رفت که اون رو دید، اونی که همیشه آرزوش رو داشت، ولی اون رو فقط تو خیال خودش پرورش داده بود، حالا با اون صحبت می كرد، آره آرزوش بود، اما دیگه مبهم نبود، واقعی واقعی بود، باورش نمی شد اون لحظه فقط یک خواسته داشت و اون اینکه یکی از اون عکس می گرفت تا اگه یک شبی دوباره موفق شد اون آلبوم رو ببینه، اون رو بعنوان بهترین عکسش بچسبونه تو آلبوم، ولی مگه عکس های قبلی رو خودش چسبونده بود، آره پس الان دارن ازش عکس می گیرن، یک لبخند زد و دلش پر از امید شد...

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

وقتي بيايي ...

وقتي بيايي به تو مي گويم كه تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگهداشته .

نذر كرده ام وقتي آمدي از یاسهای باغچه خانه مان گردن بندي بسازم و شهر را زير حرير سبز خيال

بپوشانم و دنيا را سرشار از صداقت  قناري ها سازم و با تو از تمام با تو نبودن ها سخن بگويم .

براي آمدنت نذر كرده ام كه يكصد و چهار ده روز ، روزي دوازده بار ، روي ديوار قلبم پنج سطر بنويسم 

« خدا كند كه بيايي ».

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

عشق یعنی چی ؟//// معشوق یعنی کی ؟

امروز به تعبير جديدي از عشق رسيدم.

عشق يعني : صداي فاصله ها
معشوق يعني : کالاي دست نيافتني
نگاه عاشق به معشوق يعني : خريداري که پولش ته کشيده ...
احمقانه نيست؟

نظر شما چيه؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

قايقی خواهم ساخت ...................

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قايقی خواهم ساخت  خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسی نيست که در بيشه ی عشق

قهرمانان را بيدار کند .

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

جنوبی & شمالی

چرا همة نقشه هاي جغرافيا دو قسمت دارند؟

چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي شود؟

چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاكستري است؟

چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصله دار پرواز مي كنند؟

چرا بهار در جنوب شهر زرد است ؟

چرا برف در جنوب شهر سياه است؟

چرا مگسهاي شمال شهري زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند؟

چرا پشه هاي شمال شهري اگر به زباله هاي جنوب شهر دست بزنند مسموم

 مي شوند؟

چرا گربه هاي بالا شهري شير پاستوريزه مي خورند؟

چرا بچه هاي شمال شهر وقتي فوتبال بازي مي كنند‏ ، گلهاي تازه و قشنگ و

رنگارنگ به يكديگر مي زنند.

چرا دنياي بچه هاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟

چرا دنياي بچه هاي شمال شهر رنگي است : سفره هاي رنگين ، خوابهاي رنگين

 ، لباسهاي رنگي ، فيلمهاي رنگي ؟

مگر خون آنها رنگين تر است؟

چرا آنها در شمال به دنيا مي آيند ؟ در شمال گهواره مي خوابند؟ در شمال ميزنشينند؟

 شمال غذا مي خورند؟ قطب شمالي غذا را گاز مي زنند و قطب جنوبي آن را

 دور مي ريزند؟ براي مسافرت شمال مي روند؟

در شمال زندگي مي كنند؟ و وصيت مي كنند كه آنها را در شمال قبرستان به خاك

 بسپارند؟

اگر شمال بهتر است ، چرا قبله سمت جنوب است ؟

چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟

من به سمت جنوب نماز مي خوانم.

خدا در همسايگي ماست .

خدا در همه جاست! خدا بايد در همه جا باشد!

من اين نقشه ها را قبول ندارم.

چه كسي اين نقشه ها را براي ما كشيده است؟

وقتي كه باران بهاري ببارد، همة نقشه هاي كاغذي را خراب مي كند و همه اين

 نقشه ها را نقش بر آب مي كند

از كتاب: بي بال پريدن

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

دوست دارم بیایی و اگر آمدی.....


دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، چشمه ساري از روشني حقيقت در برهوت تاريك زار زندگي من جاري سازي؛ تا رويش يابند همه گم شده هاي بودنم را .

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، به اميد طلوع نوازش آفتاب مهر و به شوق رويت باران مهرباني؛ چون باز شدن غنچه شكوفه هاي بهاري به روي طراوت شبنم سپيده دم، پلك هاي انديشه ام را بر دريچه اي از بينايي و دانايي بگشايي؛ تا معنا ببخشم شدنم را .

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، با قلمي به رنگ صميميت بر قلب من بنويسي :

هر كس مهرباني نمي داند از ما نيست!


دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، قلمي با سبز ترين مركب را به شوق آفريدن شورانگيز ترين و بارورترين انديشه هاي در من به رقص آوري، تا سطر سطر و لحظه لحظه حيات را با خجسته ترين واژه ها آذين بندم.

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، مرا در سيماي آیينه سكوتم بنگري و بزدايي از رخسار وجودم، غبار غم و چهره زشت تلخي را.

دوست دارم آن هنگام كه به كنار من آمدي، فراگيرترين و آشناترين نغمه زندگاني را، كه همانا ايمان، اميد و عشق است؛ را براي من بنوازي.


اي نازنين مهربان من! اگر روزي به كنار من آمدي، سبويي از مهرباني بياور تا پر كنم گلدان سفالي كوچك تنهاييم را، و جرعه اي طراوت از شطّ زلال شبنم تا به همراه نسيم شوق سحري، نوازش كند، ريشه هاي خشكيده انتظارم را، و جامي سر شار از نور اميد تا در جنگل سر سبز نگاه تو، از وجودم بروييد هزاران شقايق به رنگ عشق، از شوق با تو بودن.

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

با همیم .... اما تنها و دور از هم

به نام خدای زيبای من و تو

يک سلام قشنگ با يک شاخه گل سرخ

و يک تبريک به خاطر غنچه های گل یاس باغچه مان که چه زيبا

و بی سر و صدا دارند بازمی شوند

يادش بخير

با هم می گفتيم

آری من دو باره آمدم تا باز بگويم اما برای چه ؟  برای که ؟

برای تو ...

تا دستت را بگيرم و به باغی کوچک ببرمت که ديگر حس سرما نکنی

تا دنيا را به تو نشان دهم اما نه مثل ديگران

نمی گذارم که لحظه اى احساس دل تنگی کنی . همه با ما دوست هستند

ديگر کسی به ما بد نگاه  نکند و همسايه ها خيلی مهربان نگاه کنند

و اگر خدای نا کرده غم از ديوار بيايد به داخل خانه ،  اين قدر به او مهربانى می کنيم خودش پشيمان شود

.

ديگر خواب بد نبينی و ديگر از ترس خوابهای بد ، بغل نخواهی

ديگر از راه رفتن خسته نشوی . چرا که من نميگذارم

فقط پرواز کن

زيباست...

مثل خواب دم صبح

با هميم

 اما تنها و دور از هم

 

 

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

 

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

خدايا :::::::::::::::

سکوت ميکنم. خاموش ميمانم. تن به تکدی نميدهم و اين ادامه سرسپردگی من است به تو.

 تويی که ميدانم هميشه با منی.

مهربان خدای من:

 مثل هميشه آرامشم ده. صبوريم بخش و دست گيرم باش.

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

هميشه با تو

تو را سوگند به اين دنيا و هستي

تو را سوگند به مينا و به مستي

تو را سوگند به عرياني طاهر

تو را سوگند به زيبايي ظاهر

تو را سوگند به اشك و گريه يخ

تو را سوگند به اين دنياي مسلخ

تو را سوگند به تنهايي فرهاد

به شيرين كز فراقش گريه سر داد

تو را سوگند به ويراني مجنون

به ليلي صبور و ديده پرخون

تو را سوگند به قلب چاك چاكم

بتم اما ببين بر روي خاكم

غرورم را شكستم من برايت

بيا كه مي كنم هر دم صدايت

صدايم را تو بشنو راحت جان

از اين بشكسته هرگز رو مگردان

اي مقدس منو درياب

تو قشنگترين صدايي

 

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1384ساعت توسط محسن |

بهار آمد جوانی را پس از پیری ز سر گیرم

 

بهار آمد جوانی را پس از پیری زسر گیرم

کنار یار بنشینم زعمر خود ثمر گیرم

به گلشن باز گردم با گل و گلبن در آمیزم

که در گلزار جان از گلعذار خود خبر گیرم